دوشنبه 13 مهر 1388

... منطقِ گردش ِچرخ ِ فلک و ماه و زمین -
... راز ِذراتِ وجود و سِر دنیای یقین -
...کوی ِ بن بست و سکوتی سنگین -
________
... سالها فلسفه را -
علت ِبود و نبود ِ همه را دور زدیم -
________
نکند مهتاب ، نور از خود ِ ما میگیرد -
کره خاک ز بد عهدی و بی رحمی ما می میرد -
نکند آبی ِ دریا اثر ِچشم تر ِ ما باشد -
نکند حسرت یک آه ، قلب ِآزاده خورشید ِ ترا جوشانده -
اوج ِ دلها ، نکند مقصد ِ دنیا باشد -
نکند خشم ِطبیعت ، رعد را میسازد -
نکند ریزش آوار ، از آزار ِزمانه بر پاست -
________
اگر این کوچه غربت ، معبر ِ خانه ما باشد چه ؟ -
نه نیازی به نگاهی ، سخنی ساز کنیم -
نه در آن زمزمه آغاز کنیم -
رمز ِاین کوچه بن بست همان پروازاست -
که به سودای رهایی قفل تنهایی خود باز کنیم ...


شنبه 11 مهر 1388

سلام...امروز می خوام شروع کنم و داستان رو از اولش بگم. به امید اینکه آخرش خوب باشه.


ببینم عشق یعنی چی؟! یعنی منظورم اینه که چرا همه فکر می کنن عشق فقط بین دو جنس مختلف پیش میاد؟! آخه این داستانی که من می خوام شروع کنم داستان یک عشقه ولی نه بین یه دختر که من باشم و یک پسر...! همه وقتی اینو می فهمن تعجب می کنن ولی این واقعیته... حالا بریم تا این داستان رو شروع کنم:


سال سوم راهنمایی بود... و این سومین سالی بود که من تو اون مدرسه درس می خوندم.

کلی دوست جورواجور داشتم و کلی معلم دوست داشتنی و باحال. (مدرسه ی ما غیر انتفاعی بود و کسی تو مدرسه مقنعه سرش نمی کرد) خلاصه بعد از چند روزی که از اول مهر گذشت نوبت رسید به روز شنبه... زنگ چهارم زبان داشتیم، معلمش هم کسی بود که خیلی در طی دو سال قبل در مدرسه میدیدمش و همیشه کلی از شاگرداش اطرافش بودن و معلوم بود که خیلی دوسش دارن.

یه معلم جوون و زیبا و خوش تیپ که زنگ اول تمام مدت ما رو خندوند خلاصه همه مون ازش خوشمون اومد. تدریسش هم حرف نداشت.

من که خیلی ازش خوشم اومده بود و چون همیشه عاشق زبان انگلیسی بودم خیلی پیشش میرفتم و برای ترجمه ی متن هایی که خودم نوشته بودم کمکم میکرد و همه رو تصحیح کرد. گه گاهی هم ازم سوالایی می پرسید! اینطوری شد که کمی رابطه ی ما بیشتر شد و من معمولا به بهانه هایی صداش میکردم و ازش سوال میپرسیدم گلهی هم با هم راجع به مسائل دیگه حرف میزدیم.


*خب، این فصل اول بود که خلاصه اش کردم. نمی دونم هدفم از نوشتن این خاطرات چیه...! خیلی دوست دارم بنویسم تا دفعه بعد خداحافظ


                                                         ادامه دارد...!

پنجشنبه 9 مهر 1388

این شروعی است برای یادآوری...!


یادآوری همۀ خاطراتی که  شاید سعی کردم دفنشان کنم ولی نشد...


لحظه های خوب و بدی که بی رحمانه یکی پس از دیگری گذشتند و رهایم کردند... و حالا خاطرات ماندند و ذهن و قلبی که هر روز مرورشان می کند و در طلب آن روز هاست.


می خواهم برنده باشم!


░▓دفتری از خاطرات تلخ و شیرین عاشقی▓░